تبليغاتX
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
وقتي عزيزي ميره از دستمون 
وقتي بلا ميباره از آسمون
وقتي آدم رونده ميشه از خونه
چاره اي نيست جز گوشه ميخونه
اونوقت آدم مي ميزنه به زندگي هي ميزنه
خودشو فراموش ميكنه به حرف دل گوش ميكنه
واسه اينه كه همدم مستا شدم رفيق پيمونه به دستا شدم از خود و بيگانه جفا ديده ام از مي و ميخونه وفا ديده ام
وقتي آدم با غم ميشه هم خونه كسي ازش نميگيره نشونه وقتي خونه درست مثل زندونه چاره اي نيست جز گوشه ميخونه
اونوقت آدم مي ميزنه به زندگي هي ميزنه خودشو فراموش ميكنه به حرف دل گوش ميكنه

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط کوه یخ | 
چه شد نگاهی که منو خواب می کرد
روزای تاریکمو آفتاب می کرد
با دو تا چشماش به دلم نیش می زد
همه وجود منو آتیش می زد
با دو تا چشماش به دلم نیش می زد
همه وجود منو آتیش می زد
چه شد لبایی که پر از خنده بود
تو خنده هاش امید آینده بود
چه شد حیاتی که توی باغچه هاش
بوی اقاقیا پراکنده بود
تو اون که از فراق من تب می کرد
علاج درد با عناب لب می کرد
گیسوی پرچین و بلندش برام
حکایت از هزار و یک شب می کرد
چه شد لبایی که پر از خنده بود
تو خنده هاش امید آینده بود
چه شد حیاتی که توی باغچه هاش
بوی اقاقیا پراکنده بود
تو اون که از فراق من تب می کرد
علاج درد با عناب لب می کرد
گیسوی پرچین و بلندش برام
حکایت از هزار و یک شب می کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط کوه یخ | 
مرا صد بار هم از خود برانی دوستت دارم 
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

چه حاصل از جفا کردن چه سود از عشق ورزیدن

مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط کوه یخ | 
توي ميخونه ها و مست مستم
به دنبال دل عاشق پرستم رفتمو اينجا نشستم
از همه عالم گسستم
حالا كه پياله دستمه
دنيابه ناز شستمه
دو روز عمر باقي رو جان مي وساقي بسمه

نگام كن كه چقدر خراب و خستم
زدست روزگار اين گونه هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط کوه یخ | 

زاهدا من كه خراباتي و مستم

به توچه...

ساغروباده و بد بر سر دستم

به توچه...

تو اگر گوشه محراب نشستي صنمي گفت چرا؟!

من اگر گوشه ميخانه نشستم

به توچه...

 آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بكند

 توكه خشكي چه به من

 من كه تر هستم به توچه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 7:0 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 

خدایا کفر نمی‌گویم، 
پریشانم، 
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی 
لباس فقر پوشی 
غرورت را برای ‌تکه نانی 
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ 
و شب آهسته و خسته 
تهی‌ دست و زبان بسته 
به سوی ‌خانه باز آیی 
زمین و آسمان را کفر می‌گویی 
نمی‌گویی؟
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان 
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی 
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری 
و قدری آن طرف‌تر 
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ 
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد 
زمین و آسمان را کفر می‌گویی 
نمی‌گویی؟
خداوندا
اگر روزی‌ بشر گردی‌ 
ز حال بندگانت با خبر گردی‌ 
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن 
در این دنیا چه دشوار است، 
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط کوه یخ | 

روزی در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند که در حال بازی بودند.
زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است.
مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد.
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.
تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فط 5 دقیقه. باشه؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر می­شود برویم. ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم.
مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟
مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سامِ از دست رفته­ام را تجربه کنم.

بعضی وقتها آدم قدر داشته­ها رو خیلی دیر متوجه می­شه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره می­کنیم که واقعاً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم. این مسئله در میان ما جوانترها زیاد به چشم می­خوره. ضرر نمی­کنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.
قدر عزیزانتون رو بدونید. این روزها که ایام عیده و می­تونید توی تعطیلات عید کمی هم در کنار خانواده­هاتون وقت بگذرونید. همیشه می­شه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
دکتر وین دایر در کتاب عظمت خود را دریابید بحث جالبی می گه :
می گه ادم ها دو دسته هستند غاز ها و عقاب ها . هرگز نباید عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه . کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده نمی تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه .
بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست . این که ندونیم چطوری عقاب باشیم 
* غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شده هست و اصلا خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند .
عقاب ها می دونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه .
* غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره ! هر کسی جای کس دیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثر یا دیر به بلوغ (فکری – جنسی – احساسی) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن .
عقاب ها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی ماهیگیری به فرد یاد می دن و نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسئولیت زندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره .
* غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن و به نتایج دلخواه نمی رسن .
عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامه ریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب ها ایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست .
* غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند .
عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن .

* غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف و رسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چون اگر به دست نیارن احساس خلا می کنند ..
عقاب ها می دونند که به دست اوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردم همیشه با نیمی از افکار اونها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست که مخالفانش رو راضی نگه داره .
* غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید اینهمه به دیگران توجه کنه .
عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه .
* غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه .
عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه .
* غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره .
عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه .
* غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه .
عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست ..
* غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه ...
عقاب با دلش زندگی می کنه .
* غاز یا احساسیه و یا منطقی .
عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد .
* غاز اشتباه نمی کنه .
عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده .
* غاز جای دیگران زندگی می کنه ..
عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته .
* غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده .
عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد .
* غاز همیشه مجبوره .
عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم .
* زمان غاز تفریح مشخص نیست .
عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست .
* غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی هست .
عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا .
* غاز عبادت عادتش شده .

عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه .
* غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف .
عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه .
* غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم .
عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره .
* غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی اسون تر از پرواز و اوج گرفتن هست .
عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه .
*غازها همیشه می خوان یک عقاب یک جور دیگه باشه ، یک جور دیگه عمل کنه ! براشون ارتباط هیچ وقت کافی و رضایت بخش نیست .
دقت کن : غاز چون خودش رو نپذیرفته و خودش رو درست نمی شناسه ، از تو می خواد که یه جور دیگه عمل کنی ! هیچ وقت براش رضایت بخش نیستی و عملا بهت می گه که براش کافی نیستی چون همیشه یه کاری کم کردی !
سعی کن خودت باشی و بهترین نقش رو داشته باشی (به عنوان دوست - همسر - خواهر - برادر - بچه) ولی سعی نکن که خودت رو مجبور کنی که طبق خواست اون خودت رو تغییر بدی . اون ناراضی به دنیا اومده و از دنیا می ره . از زندگی عقب نیفتی چون قرار نیست که غاز باشی .

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
هيچ وقت به گمان اينكه وقت داريد ننشينيد زيرا در عمل خواهيد ديد كه هميشه وقت كم و كوتاه است.

علت هر شكستي،عمل كردن بدون فكر است...

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 

به نتيجه رسيدن امور مهم ، اغلب به انجام يافتن يا نيافتن امري به ظاهر كوچك بستگي دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
بهتر است روي پاي خود بميري تا روي زانو‌هايت زندگي كني

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 

نیمه شب آواره وبی حس وحال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال، دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت، یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را، خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را، آن دوچشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم وسر بسته بود، چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او، هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم ،که جان شد با من او، ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش خوابگاه خستگی، این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر، وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر، دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد، گفتگوها بین ما آغاز شد

 گفتمش:

گفتمش؛در عشق پابرجاست دل، گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل، بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده، در پی عشق تو سرگردان شده

گفت:

گفت؛در عشقت وفدارم بدان، من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان، چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من، با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش:

گفتمش عشقت به دل افزون شده، دل زجادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده، عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت،لب ؛یعنی خموش، طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

در سرم جز عشق او سودا نبود، بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود، همچو عشق من، هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی تاق بود

روزگار؛روزگار اما وفا با ما نداشت، طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت، بی گمان ازمرگ ما، پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس، حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود، در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود، سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست، این خبر ناگاه، پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست، رفت و با دلداری دیگر، عهد بست

با که گویم او که هم خون من است، خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد، این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست، با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم، باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم، ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را، سوخت بی پروا ،پر پروانه را

عشق من، ازمن گذشتی، خوش گذر، بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر، دیشب از کف رفت، فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند، بر من و، بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود، عشق دیرین گسسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود، ماهی بیچاره اما، مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است، باش با او، یاد تو ما را بس است

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط کوه یخ | 
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط کوه یخ | 

یه روز از همین روزا روی شب پا میذارم
توی قاب لحظه ها عکس فردا میذارم
تا که خوب خوب بشه زخمای دلواپسی
عشقو مرهم میکنم روی دلها میذارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
اه ، اعصابم خورد شد ديگه ...
مسخره شده همه چی ، خيلی چيزا مسخره اس! دقت کنين می بینین!
خسته شدم !
می خوام خوشحال باشم خوش بگذونم خب!



پ.ن : به خودم ربط داره! دو نقطه دی

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
یا تو زیباتر شدی یا چشام بارونیه
این قفس بازه ولی قلبه من زندونیه
من پشیمون می کنم جاده رو از رفتنت
تو نباشی می پره عطرتم از پیرهنت
میخوام آروم شم تو نمی زاری
هر دو بی رحمن عشق و بیزاری
همه دنیامو زیرو رو کردم
تو رو شاید دیر آرزو کردم
قدم های آخرو آهسته تر بردار
واسه من کابوش فکر آخرین دیدار
بغض این آهنک ما رو تا کجا برد
شایدم تقدیرم رو امشب به رحم آورد
به تلافیه اون همه تلخیم
گله هاتم طعمه عسل شد
غم معصومانه‌ی چشمات به تبسم تازه بدل شد
می شه با من هزارو یک سال
به بهانه ی قصه بمونی
همه مرثیه های سکوتم به بهار تو باغ غزل شد
نفس کشیدن دل سپردن
مثل دریا ماه من
از تو خوندن با تو موندن
مقصد من راه من
همینه رویام آرزو هام
سرگذشت آه من
نرفته برگرد که با تو شاید خدا گذشت از گناه من
تو مثل بارون غمو آسون میبری از یاد من

با تو خوبن بی غروبن
خاطرات شاد من
زار و خسته دل شکسته
بی نوا فرهاد من
مرغ آمین کی به شیرین
میرسه فریاد من

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط کوه یخ | 
بر حذر باش که این دست و دهن آب کشان

                                                                          خانمانسوز تر از سیل فنا می باشند

                                                                                                                    صائب تبریزی

 

پ.ن : اصلا دمه همه تبریزیا گرمه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
تا حالا فکر کردین که جهنم با گناهکاران بهتراست ازبهشت باملایان !!! (:
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 

ریشه همه دروغها در آسمان است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 

اغلب مردهایی كه در معرض استرس شدید قرار دارند در خود فرو‌می‌روند ، سكوت می‌كنند و بی‌احساس می‌شوند تا مسئله ی خود را به شكلی حل كنند.

از آن جایی كه طبیعت اصلی مرد ، مردانه و مذكر است برای مبارزه با استرس به این نیاز دارد كه خود را از معركه عقب بكشد و مدتی را به تنهایی بگذراند.

از آنجایی كه طبیعت اصلی مرد ، مردانه و مذكر است برای مبارزه با استرس به این نیاز دارد كه خود را از معركه عقب بكشد و مدتی را به تنهایی بگذراند. این رفتار قدرت مردانه او را تشدید و تقویت می‌كند. بنابراین زمان مناسبی برای رسیدگی به واكنش‌های عاطفی و احساسی نیست. اغلب مردها در برخورد با استرس ابتدا با احساسات خود قطع رابطه می‌كنند تا بتوانند به طور عینی و منطقی با مسئله پیش آمده برخورد كنند.

زن‌‌ها از این رفتار مردها به هراس می‌افتند زیرا اگر قرار باشد زنی با احساسات خود قطع ارتباط كند باید به قدری ناراحت باشد كه بخواهد كسی را رد كند اما این موضوع در مورد مردها صدق نمی‌كند در حالی‌كه مردها خود به خود در واكنش به استرس با احساسات خود قطع رابطه می‌كنند.

مرد توانایی آن را دارد كه در لحظه‌ای در خود فرو برود و سكوت اختیار كند به همین شكل می‌تواند در لحظه‌ای از این حال خارج شود.

وقتی مردها متعادل‌تر می‌شوند برای آن ها صحبت درباره ی این‌كه از چه موضوعی ناراحت بودند ساده‌تر می‌شود.

وقتی مرد از دنیای سكوت و تنهایی بازمی‌گردد ممكن است حرفی برای گفتن نداشته باشد زیرا ممكن است به این نتیجه رسیده باشد كه دلیل و موضوعی برای ناراحت شدن وجود ندارد. در اغلب موارد وقتی مرد از سكوت و انزوا خارج می‌شود و می‌گوید كه همه چیز خوب و عالی است ، بهتر است زنش به این گفته او اطمینان كند و در شرایط آرام قرار بگیرد.

زن‌ها را درك كــنید

وقتی مرد ، زمان كافی برای درك كردن احساسات و نیازهای همسرش صرف نمی‌كند ، زن به سادگی سردرگم می‌شود و امكان این‌كه واكنشی شدید و بی‌تناسب نشان دهد ، افزایش می‌یابد.

وقتی زنی احساسات خود را با شوهرش در میان می‌گذارد اگر شوهر به حالت انفعالی به صحبت‌های او گوش فرا دهد و امیدوار باقی بماند كه به زودی حرف‌های زنش تمام خواهد شد ، روی او اثر می‌گذارد و بر ابهامات یا ناراحتی‌هایش می‌افزاید.

وقتی زن‌ها تصمیم می‌گیرند مانند مردها رفتار كنند و به منطق بیش از احساسات خود بها بدهند ، گیج و سردرگم می‌شوند. به خصوص اگر قرار باشد زیر فشاری برای تصمیم‌گیری باشند. معمولا وقتی زنی سردرگم است، می‌خواهد تصمیمی بگیرد در این زمان او بیش از هر چیز به آرامش نیاز دارد و باید آرام بگیرد و احساساتش را مرور كند. در این زمان است كه می‌تواند به راحتی تصمیم بگیرد. وقتی مردی برای درك كردن زنش به حرف‌های او گوش می‌دهد خود به خود متعادل‌تر می‌شود و زن زمانی متعادل‌تر می‌شود كه بتواند حرف‌ها و احساساتش را بازگوید و این تنها زمانی میسر است كه مردها بتوانند زبان تكلم زن‌ها را بیاموزند و زن‌ها هم به طریقی سخن بگویند كه مردها میل به شنیدن داشته باشند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط کوه یخ | 

میگویند در سالهای قدیم در شهر لار رسم بوده اگر خانواده ای دختر دم بخت داشته و علاقه داشتند که دخترشان با پسر خانواده ای که از قبل آشنایی و رفت و آمد داشتند ازدواج کند، برای اظهار تمایل خود رسم و آیین مخصوصی داشتند.

به اینصورت که وقتی برای دیدنی به خانه خانواده پسر میرفتند، مادر دختر قبل از ترک خانه یواشکی یک شاخه گل زیر صندلی و یا مبلی که مینشسته پنهان میکرده و بعد وقتی صاحبخانه این گل را پیدا میکرده به این معنی بوده که مادر دختر دعوت میکند که اگر به خواستگاری دختر ما بیایید جوابمان بله هست.

در تقویم میلادی برای اینکه تاریخ ۳۶۵ روز تقویم و گردش یک ساله زمین به دور خورشید و چهار فصل سال همزمان و مطابق هم باشد، هر چهار سال یک بار یک روز به ماه فوریه اضافه شده و ماه فوریه جای ۲۸ روز در این سال ۲۹ روز دارد.

به این سال، سال لیپ میگویند.

یکی از مراسم قدیمی و سنتی این سال این هست که دختر ها از پسر ها تقاضای ازدواج میکنند و این سال، سال خواستگاری خانمها از آقایان میباشد.

آغاز این مراسم از قرن پنجم ریشه میگیرد و در سال ۱۲۸۸ نیز مجلس اسکاتلند قانونی را به تصویب رسانید که در صورتی که پسر به تقاضای دختر جواب رد بدهد باید جریمه ای به او بپردازد.

جریمه این نه گفتن و زیر بار ازدواج نرفتن آقایان، یک دست لباس ابریشم و یا یک بوسه هست.

امسال متاسفانه ماه فوریه ۲۸ روز بیشتر ندارد ولی سال آینده سال لیپ میباشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
نه عزیزم بدونه چاخان نمیشه (:
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 

این روزها جای خالیت را بیشتر احساس میکنم. در خیابان.....تاکسی.....سر کلاس.......در حافظه موبایلم...... درست قبل از سفر و دقیقا بعد از رسیدن به مقصد............و در میان گریه............ اما هنوز در ترانه هایم هستی......مغرور و دست نیافتنی.....سبز و مهربان.....سبز پر رنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 

آرزومه که یه لحظه رو به روی من بيایستی
آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی
تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهرِه
توی شهرِه بی تو اما دل من با همه قهره
توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته
هر کجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته

شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه
دارم از نفس می افتم مثل یک گیاه هرزه
آرزومه که یه لحظه رو به روی من بيایستی
آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی
تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهري
توی شهرِه بی تو اما دل من با همه قهره
توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته
هر کجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته

شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه
دارم از نفس می افتم مثل یک گیاه هرزه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست

عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد

ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ

دلم به حال دل هیچ کس نمی سوزد

به جز من و تو که در پای دوست سوخت ایم

رهی ز آتش گل و خار و خس نمی سوزد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط کوه یخ | 

پرسيدم:  چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز .

 شک هايت را باور نکن و  هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اين است که مهم باشي! حتي براي يک نفر

مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کني  كوچك باش و عاشق.. كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسي       

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

نلسون ماندلا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 6:59 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
نمیدونم چرا ایرانی ها میان خارج از کشور اینقدر گه میشن، خوبه خیلی هاشون هیچ پخی نیستن فقط چسی میان و تریپ مایه داری میان، از خود بی ارزشون که چیزی ندارن میان مایه بابا هرو حالشو میکنن.

اینجا ایرانی میبینه آدم افسوس میخوره ...

اما خدایی ایرانم ...! بیخود نیست اینهمه میگن برین جاهای دیگه دنیارو هم ببینین، نمیدونم چرا مردم صداشون در نمیاد...


پ.ن : خط آخر مستقل از متن بود !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
فحش گذشتم برا هرکی تو کامنت ها تبلیغ این سایت های شر رو بذاره، آدم میاد وبلاگو نگا میکنه خوشحال میشه دوستاش کامنت گذشتن یهو یه چرتی اومده تبلیغ دری وری نوشته، اه !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 6:51 قبل از ظهر  توسط کوه یخ | 
11 روز شد!

زود گذشت اما ...

ببینم بقیه اش چی میشه، با همه چی میشه کنار اومد اما لامسب این دلتنگی بد دردیه، عصر که میشه دل آدم له له میزنه که یا ببینتت یا صداتو بشنوه، نمی دونی با چه ذوقی با اسکایپ بهت زنگ میرنم صداتو میشنوم چقدر خوشحال میشم اما تا تلفن قطع می کنیم انگار دل آدم فشرده میشه، اینجا خوابیدن خیلی بده چون با حس بدی آدم به خواب میره، اینجا همه چی فوق العاده است اما بدون تو از هیچ کدومش نمیشه لذت برد، کاش بودی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط کوه یخ |